
ادامه مطلب...

حضرت موسى از خداوند خواست كسى را براى آموزش وتعليم او معرفى كند.
زمينه هاى كار آماده
مـى شود وحضرت موسى به حضرت خضر برخورد مى كند و مى فهمد كه اوهمان كسى است كه
بـايـد از او عـلـم بیاموزد.
لذا به او گفت : اگر من به توخدمت كنم آيا مرا از علوم الهى آموزش
مى دهى ؟
حـضـرت خضر گفت :
تو طاقت ندارى كه با من باشى ، زيرا به واقعيت كارهايى كه مى كنم آگاه
نيستى .
- ان شاءاللّه صبر مى كنم و باتو مخالفت نمى كنم .
- اگر تابع من شدى نبايد از چيزى سؤال كنى تا اين كه خودم درمورد آن با تو صحبت كنم .
حضرت موسى قبول كرد و به راه افتادند.
ادامه مطلب...

.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
دارم خو می کنم با این ، فراموشی و خاموشی ...
چرا چشم دلم کوره، عصای رفتنم سسته،
کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته ؟
خدایا ... فاصله ات تا من، خودت گفتی که کوتاهه
از اینجا که من ایستادم چقدر تا آسمون راهه ؟
من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده،
از این احساس یأسی که تو رو از خاطرم برده ...
به تاریکی گرفتارم ، شبم گم کرده مهتاب و
بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه خواب و
... چرا گریه ام نمی گیره ، مگه قلب من از سنگه ؟
خدایا من کجا می رم ، کجای جاده دلتنگه ؟
می خوام عاشق بشم اما ، تب دنیا نمی ذاره
سر راه بهشت من درخت سیب می کاره ...
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)

استادى
از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟ چرا مردم
هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم.
استاد
پرسيد: اينکه آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که
طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم
صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟
شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام
او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند،
قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران
کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين
فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس
استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟
آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟
چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است.
استاد
ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟
آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و
عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.

یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .
فرشتگان به خدا عرض کردند:" خدایا! بندگان را آفریدی که تو را نافرمانی کنند؟"
خداوند فرمود:" اگر آن نیروی شهوت که در آن هاست در شما بود، شما هم چنین می کردید!"
گفتند:" خداوندا! ما را نسزد که نافرمانی کنیم و خلاف امر تو رفتار نماییم."
خداوند فرمود:" از میان خودتان دو فرشته برگزینید تا من در آن ها شهوت آفرینم."
آنان هاروت و ماروت را برگزیدند که از همه پارساتر بودند.
ادامه مطلب...

ادامه مطلب...
و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استکان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش کنيم


هرروز ،
شیطان لعنتی ،
خط های ذهن مرا اشغال می كند ...
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،
آن وقت من اشتباه می كنم و او ،
با اشتباه های دلم حال می كند ...
دیروز یك فرشته به من می گفت :
تو گوشی دل خود را بد گذاشتی ،
آن وقت ها كه خدا به تو زنگ می زد ،
آخر چرا جواب ندادی ، چرا بر نداشتی ؟!
یادش به خیر آن روزها ، مكالمه با خورشید
دفترچه های ذهن كوچك من را ، سرشار خاطره می كرد ...
امروز پاره است آن سیم ها ، كه دلم را تا آسمان مخابره می كرد ...
با من تماس بگیر ، خدایا حتی هزار بار
وقتی كه نیستم ، لطفا پیام خودت را روی پیام گیر دلم بگذار ...

می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود. می خواست بماند، ولی چیزی او را به
سوی خود می کشید. می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار
به نشستن می کرد.می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند. می خواست بخندد، تبسم
در صورتش محو می شد. می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند. می
خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما ...
ادامه مطلب...

چه بارونی میاد. چترمو آوردم بالای سرت...نمیخوام خیس بشی ...درسته كه به رفاقتمون پشت پا زدی اما دختر عمو یم كه هستی ..! هنوز یادمه كه میگفتی مثل گربه ها از آب بدت میاد.... آره من هم چترمو گرفتم روی سنگ روی این سنگ سفید كه درشت وسیاه اسمتو روش نوشتن ... و تو چقدر رنگ سیاه رو دوست داشتی....اه از این چتر هم كه آب رد میشه ...ولش كن ! تو كه یكسال این سوراخ تنگ و تاریك رو تحمل كردی ، خیسی بارون رو هم تحمل كن ! ..آخرین بار كه دیدمت وقتی بود كه داشتن میذاشتنت توی خاك .. نه ...تو هم خوشگل بودی! یادته اون روزی كه واسه اولین بار بهت گفتم كه چشمات قشنگه..خندیدی! مسخرم كردی! بهم گفتی دیوونه!!خدا كنه به اون كرمهایی هم كه تو چشمهات لونه كردند اینو نگفته باشی....
ادامه مطلب...

حدیث قدسی از جانب خداوند :
گناه نکنید که باعث ناراحتی من و پیامبر میشود.
دعوتش را اجابت کردم و امیدش را بر آوردم که از بسیاری از دعا و زاری بنده همی شرم دارم.
حالات من در برابر خدا برای هیچ ملک مقرب و پیامبر مرسلی اتفاق نیفتاده.

یکبار وقتی در قلب اناری زندگی می کردم،شنیدم که دانه ای گفت:
روزی یک درخت خواهم شد،باد در شاخه هایم ترانه خواهد خواند، خورشید در برگ هایم خواهد
رقصید،ومن درتمام فصل ها قوی وزیبا خواهم بود.
سپس دانه دیگری به سخن آمد وگفت: وقتی من نیز چون توجوان بودم،این چنین رویایی داشتم، اما اکنون که
می توانم چیزها رااندازه گرفته وبسنجم، می بینم که آرزوهایم بیهوده بوده است.
ادامه مطلب...


